دیکشنری فارسی

commune (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/käm´yōōn´/n.

● (قدیمی) عوام، عوام الناس، مردم عادی

● (به ویژه در شهرهای قرون وسطی) انجمن خود مختار محلی

● (مهجور) رجوع شود به: mir

● (در فرانسه و بلژیک و غیره) بخش (کوچکترین ناحیه در استان)

● مزرعه‌ی اشتراکی (مثلا در چین)

● (در کشورهای غربی) خانه‌ی اشتراکی، گروهه‌ی اشتراکی

later on she joined an artists' commune in Arizona

بعدها به گروه اشتراکی هنرمندان در آریزونا ملحق شد.

* the commune

1- حکومت انقلابی پاریس (2 (1792-94- حکومت انقلابی مستقر در پاریس (از 18 تا 21 مارس 1871)، کمون پاریس

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن