دیکشنری فارسی

companion (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kǝm pan´yǝn/n., vt.

● مصاحب، یار، دوست، رفیق، هم‌زی، هم صحبت، هم‌سخن، مونس، هم‌نشین، ندیم

when her husband died, the old woman lost her only companion

شوهرش که مرد پیرزن یگانه همدم خود را از دست داد.

● همراه، ملازم، همسفر، همپا

he and his companions went to the hotel

او و همراهانش به هتل رفتند.

● (C بزرگ - رسته‌های دلاوران اشرافی قدیم) نوچه دلاور (که پایین‌ترین رسته‌ی دلاوری بود)

● (در مورد یک جفت یا یک دست از چیزی) لنگه (کفش یا درب و غیره)، تاق، قرینه، (از نظر رنگ و نوع و غیره) جور

a companion sketch to the original

ترسیمی که قرینه‌ی ترسیم اصلی است.

● همراهی کردن، ملازمت کردن، همپایی کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن