companion (1)
معنی کامل و مثالها
/kǝm pan´yǝn/n., vt.
● مصاحب، یار، دوست، رفیق، همزی، هم صحبت، همسخن، مونس، همنشین، ندیم
when her husband died, the old woman lost her only companion
شوهرش که مرد پیرزن یگانه همدم خود را از دست داد.
● همراه، ملازم، همسفر، همپا
he and his companions went to the hotel
او و همراهانش به هتل رفتند.
● (C بزرگ - رستههای دلاوران اشرافی قدیم) نوچه دلاور (که پایینترین رستهی دلاوری بود)
● (در مورد یک جفت یا یک دست از چیزی) لنگه (کفش یا درب و غیره)، تاق، قرینه، (از نظر رنگ و نوع و غیره) جور
a companion sketch to the original
ترسیمی که قرینهی ترسیم اصلی است.
● همراهی کردن، ملازمت کردن، همپایی کردن