compel
معنی فارسی
مجبورکردن ناچارکردن بزورفراهم کردن وادارکردن
معنی کامل و مثالها
/kǝm pel´/vt.
● مجبور کردن، وادار کردن، ناچار کردن، ناگزیر کردن
he felt compelled to interfere in their affairs
او احساس میکرد که باید در کارهای آنها دخالت کند.
they compelled prisoners to work in factories
آنها زندانیان را مجبور میکردند که در کارخانهها کار کنند.
● به زور انجام دادن (یا به دست آوردن)، تحمیل کردن، ملزم کردن، ایجاب کردن
circumstances have compelled a fundamental change in our plans
شرایط، تغییر اساسی در برنامههای ما را الزامآور کرده است.
obedience can be compelled, but not love
اطاعت را میشود تحمیل کرد ولی عشق را نمیشود.
● برانگیختن، جلب کردن
his appearance compels one's curiosity
قیافهی او کنجکاوی آدم را برمیانگیزد.
● (قدیمی - گله و غیره) به زور گردآوری کردن، به عنف راندن
تعریف انگلیسی
- force somebody to do something “We compel all students to fill out this form” “Cause: act, move” “Somebody ----s somebody to INFINITIVE” “They compel him to write the letter”
- necessitate or exact “the water shortage compels conservation” “Something ----s something”
مترادفها
verb active
1. Force, oblige, constrain, coerce, drive, necessitate.
2. Subject, subdue, bend, bow.