compound (1)
معنی کامل و مثالها
/käm pound´, käm´pound/vt., vi., n., adj.
● ترکیب کردن، آمیختن، همنهشتن، همهشتن، سرشتن، همنهاد کردن
to compound various elements
عوامل مختلف را با هم ترکیب کردن
● (مخلوطی از چند چیز که ماهیت اولیهی خود را از دست میدهند - در مقابل mixture یا مخلوطی که اجزای آن خواص اولیه خود را حفظ میکنند) ترکیب، آمیزه
a chemical compound
ترکیب شیمیایی
a compound of nationalism and expansionism
آمیزهای از میهن دوستی و توسعه طلبی
● (زبان شناسی) واژهی مرکب، همکرد
● مرکب، همنهشته، سرشته، آویخته، دارای دو یا چند بخش
a butterfly has compound eyes
پروانه دارای چشمان مرکب است.
● (دستور زبان - جملهی) همپایه
● وخیمتر کردن، تشدید کردن، بدتر کردن
to compound a problem
مسئلهای را بدتر کردن
he compounded his misfortune by losing his car key
با گم کردن کلید ماشین، بد بیاری خود را تشدید کرد.
● (بانکداری - بهرهی پول و بهرهی متعلق به بهرهی آن را) حساب کردن
interest is compounded semiannually
بهرهی مرکب هرسال دوبار محاسبه میشود.
compounded interest
بهرهی مرکب، ربح مرکب
● (با توافق طرفین) حل و فصل کردن، (به ویژه در مورد بدهی) مصالحه کردن، (با پرداخت مبلغی کمتر از مبلغ وام) سرقضیه را هم - آوردن، (باهم) کنار آمدن، با هم ساختن
* be compounded of
مرکب بودن از، متشکل بودن از، همنهاد بودن
* compound a felony (or crime)
(حقوق) حقالسکوت گرفتن، (در مقابل رشوه) از تعقیب قانونی صرفنظر کردن