دیکشنری فارسی

compound (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/käm pound´, käm´pound/vt., vi., n., adj.

● ترکیب کردن، آمیختن، همنهشتن، همهشتن، سرشتن، هم‌نهاد کردن

to compound various elements

عوامل مختلف را با هم ترکیب کردن

● (مخلوطی از چند چیز که ماهیت اولیه‌ی خود را از دست می‌دهند - در مقابل mixture یا مخلوطی که اجزای آن خواص اولیه خود را حفظ می‌کنند) ترکیب، آمیزه

a chemical compound

ترکیب شیمیایی

a compound of nationalism and expansionism

آمیزه‌ای از میهن دوستی و توسعه طلبی

● (زبان شناسی) واژه‌ی مرکب، همکرد

● مرکب، همنهشته، سرشته، آویخته، دارای دو یا چند بخش

a butterfly has compound eyes

پروانه دارای چشمان مرکب است.

● (دستور زبان - جمله‌ی) همپایه

● وخیم‌تر کردن، تشدید کردن، بدتر کردن

to compound a problem

مسئله‌ای را بدتر کردن

he compounded his misfortune by losing his car key

با گم کردن کلید ماشین، بد بیاری خود را تشدید کرد.

● (بانکداری - بهره‌ی پول و بهره‌ی متعلق به بهره‌ی آن را) حساب کردن

interest is compounded semiannually

بهره‌ی مرکب هرسال دوبار محاسبه می‌شود.

compounded interest

بهره‌ی مرکب، ربح مرکب

● (با توافق طرفین) حل و فصل کردن، (به ویژه در مورد بدهی) مصالحه کردن، (با پرداخت مبلغی کمتر از مبلغ وام) سرقضیه را هم - آوردن، (باهم) کنار آمدن، با هم ساختن

* be compounded of

مرکب بودن از، متشکل بودن از، هم‌نهاد بودن

* compound a felony (or crime)

(حقوق) حق‌السکوت گرفتن، (در مقابل رشوه) از تعقیب قانونی صرفنظر کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن