condequent معنی فارسی منتج مربوط منقول واژههای دیگر با معنی «منتج» consequential منتج، ناشي، ازدنبال آينده consequent منتج، از دنبال آينده، مقرون بدليل resultant منتج، ناشي، برايند sequent از پس اينده، منتج، پي درپي eventuate منجرشدن، منتج شدن، نتيجه دادن accrual فراهم شدن، منتج گرديدن، تعلق گرفتن accrue فراهم شدن، منتج گرديدن، تعلق گرفتن resultful بانتيجه، منتج به نتيجه، باثمر ball back ضربه تصادفي با پا به توپ که از مرز بيرون، برود و منتج به تجمع شود (رگبي) redound کمک کردن، منجر شدن، منتج شدن