دیکشنری فارسی

conk (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kôŋk, käŋk/n., vt.

● (خودمانی)

● (انگلیس) بینی، دماغ

● کله

he's got a big conk

کله‌ی او گنده است.

● ضربه به سر، تو سری

● تو سری زدن

he was conked hard

محکم تو سری خورد.

* conk out

(خودمانی) 1- (ناگهان) خراب شدن، از کار افتادن

his old car finally conked out

اتومبیل قراضه‌ی او بالاخره از کار افتاد.

2- خسته و درمانده شدن، (از زور خستگی) به خواب رفتن، از حال رفتن، ضعف کردن

when we got to the summit, I conked out

به قله کوه که رسیدیم من ضعف کردم.

3- مردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن