conk (1)
معنی کامل و مثالها
/kôŋk, käŋk/n., vt.
● (خودمانی)
● (انگلیس) بینی، دماغ
● کله
he's got a big conk
کلهی او گنده است.
● ضربه به سر، تو سری
● تو سری زدن
he was conked hard
محکم تو سری خورد.
* conk out
(خودمانی) 1- (ناگهان) خراب شدن، از کار افتادن
his old car finally conked out
اتومبیل قراضهی او بالاخره از کار افتاد.
2- خسته و درمانده شدن، (از زور خستگی) به خواب رفتن، از حال رفتن، ضعف کردن
when we got to the summit, I conked out
به قله کوه که رسیدیم من ضعف کردم.
3- مردن