conspiratorially معنی فارسی توطئه دسيسه اسباب چيني ساخت وپاخت واژههای دیگر با معنی «توطئه» conspiracies توطئه، دسيسه، اسباب چيني conspiracy توطئه، دسيسه، اسباب چيني frame up توطئه، دوز وکلک، دسيسه . frame-up توطئه، دوزوکلک، دسيسه putschist توطئه چي. weave a plot توطئه چيدن weave-a-plot توطئه چيدن conspiratress توطئه چيدن (ياکردن، ) اسباب چيني کردن، انديشه کردن در conspiracy to murder توطئه براي قتل عمد conspire توطئه چيدن براي کار بد، هم پيمان شدن، درنقشه خيانت شرکت کردن.