contrivedly معنی فارسی اختراع کردن درست کردن چاره کردن تدبيرکردن واژههای دیگر با معنی «اختراع کردن» invent اختراع کردن، از پيش خود ساختن، با هوش خود درست کردن contrive اختراع کردن، درست کردن، چاره کردن concoct درست کردن، ساختن، اختراع کردن fake صورت بازاردادن، جازدن، جعل کردن