دیکشنری فارسی

converse (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kǝn vu_rs´, kän´vu_rs´/n.,vi.

● گفتگو کردن، گفت و شنود کردن، مکالمه کردن، صحبت کردن، حرف زدن، همگویی کردن

they conversed for more than two hours

آنان بیش از دو ساعت با هم صحبت کردند.

it was pleasant to converse with her

مکالمه کردن با او خوشایند بود.

they conversed first in English and then in French

آنان ابتدا به انگلیسی و سپس به فرانسه با هم حرف زدند.

● (مهجور) معاشر بودن با، رفت و آمد داشتن با، همنشینی کردن با

● صحبت (دوستانه و غیر رسمی)، مکالمه، گفتگو

● (مهجور) معاشرت، هم‌نشینی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن