coordinate or co-ordinate
معنی کامل و مثالها
/kō ôr´dǝ nit, kō ôr´dǝ nāt´/adj., n., vi., vt.
● همارا کردن یا شدن، هماهنگ کردن یا شدن، آراستن، همآراستن، منظم کردن
his job consists of coordinating the activities of the various departments
شغل او عبارت است از هماهنگ کردن فعالیتهای بخشهای مختلف.
this part of the brain coordinates the muscles of the mouth
این ناحیهی مغز عضلات دهان را هماهنگ میکند.
● همپایه، همرتبه، همتراز، همرسته، (از نظر رتبه یا تربیت و غیره) برابر
● (نقشهی جغرافی) طول و عرض، مکاننما
lattitude and longitude are coordinates of any point on the earth's surface
طول و عرض جغرافیایی مکان هر محل را در سطح کرهی زمین مشخص میکند.
● (ریاضی) مختص (مختصات)، مختصه، همارا، آراینده
coordinate axes
محورهای مختصات، آسههای همارا
coordinate geometry
هندسهی آراسته
coordinates
مختصات، هماراها
coordinate system
دستگاه همارا
● (دستور زبان) همپایه
coordinate clause
بند همپایه
● وابسته به هماهنگی یا همارایی، مختصاتی
● (پوشاک و چمدان و غیره - جمع) یک دست، یک سرویس (coordinate هم مینویسند)
● (شیمی) کوئوردینانس شدن
* coordinated attack
(ارتش) تک هماهنگ شده
* coordinating definition
تعریف همارا
* coordinator (co-ordinator) n.
هماهنگ کننده، هماهنگ ساز، مدیر، هماراگر، هماراستگر، همپایه ساز
the project coordinator
هماهنگساز طرح