دیکشنری فارسی

coordination or co-ordination

معنی کامل و مثال‌ها

/kō ôr´dǝ nā´shǝn/n.

● هماهنگی، همارایی، هماراست

the various parts of a ministry should have complete coordination

بخش‌های گوناگون هر وزارتخانه باید (با هم) هماهنگی کامل داشته باشند.

muscle coordination

هماهنگی عضلات (ماهیچه‌ها)

● هماهنگ سازی

● (دستور زبان) همپایگی، همنواختی (coordination هم می‌نویسند)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن