دیکشنری فارسی

cop (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/käp/n., vt.

● (خودمانی) پاسبان، مامور

her father is a cop

پدر او پاسبان است.

● (خودمانی) به چنگ آوردن، کش رفتن، به دست آوردن

to cop a prize

جایزه گرفتن

they copped the best seats

آنها بهترین صندلی‌ها را اشغال کردند.

somebody copped my book

یک کسی کتاب مرا بلند کرد.

● خریدن (مواد مخدر)

* cop a plea

(امریکا - خودمانی) به جرم خود اقرار کردن (به ویژه برای بهره‌مندی از تخفیف مجازات)

* cop it

(انگلیس - خودمانی) مورد مواخذه یا مجازات قرار گرفتن

* cop out

(خودمانی) 1- (نزد پلیس) اعتراف کردن (و دیگری را لو دادن) 2- قول‌شکنی کردن، زه زدن، شانه خالی کردن، (به وعده) وفا نکردن 3-تسلیم شدن یا کردن، ول کردن، دست کشیدن، لنگ انداختن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن