cope (1)
معنی کامل و مثالها
/kōp/vi., vt.
● (با: with) از پس (چیزی یا کسی) برآمدن، از عهده برآمدن، حریف شدن، چیره شدن، جوابگو بودن
she is ill and cannot cope with household chores
او بیمار است و از عهدهی کارهای منزل برنمیآید.
to cope with a responsibility
از پس مسئولیتی برآمدن
I can't cope with these children!
من حریف این بچهها نمیشوم!
grade schools cannot cope with the increasing numbers of students
دبستانها نمیتوانند جوابگوی شمار فزایندهی دانشآموزان باشند.
● تحمل کردن، ساختن (با وضع و غیره)
● (قدیمی - با: with) پرداختن (به کاری)، روبررو شدن با، سر و کار داشتن با
● (مهجور) رقابت کردن با، برابری کردن، هماوری کردن