دیکشنری فارسی

cope (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kōp/vi., vt.

● (با: with) از پس (چیزی یا کسی) برآمدن، از عهده برآمدن، حریف شدن، چیره شدن، جوابگو بودن

she is ill and cannot cope with household chores

او بیمار است و از عهده‌ی کارهای منزل برنمی‌آید.

to cope with a responsibility

از پس مسئولیتی برآمدن

I can't cope with these children!

من حریف این بچه‌ها نمی‌شوم‌!

grade schools cannot cope with the increasing numbers of students

دبستان‌ها نمی‌توانند جوابگوی شمار فزاینده‌ی دانش‌آموزان باشند.

● تحمل کردن، ساختن (با وضع و غیره)

● (قدیمی - با: with) پرداختن (به کاری)، روبررو شدن با، سر و کار داشتن با

● (مهجور) رقابت کردن با، برابری کردن، هماوری کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن