corrodent معنی فارسی خورنده تباه کننده فاسد کننده ماده اکاله خوره واژههای دیگر با معنی «خورنده» corrosive خورنده، فاسد کننده، اکال corrisive خورنده trencherman خورنده mortifying بر خورنده، رنجاننده، خفت آور heliospherical پيچ خورنده، دورگوي، گوي گرد selenotropic پيچ خورنده، بسوي ماه volubile پيچ خورنده shrinker چروک خورنده، چروک دهنده . pecky سکندري خورنده، متلاطم، طوفاني. caustic سوزنده، خورنده، نيشدار