count (1)
معنی کامل و مثالها
/kount/vt., vi., n.
● شمردن، حساب کردن، آمار گرفتن
can you count to five?
میتوانی تا پنج بشماری؟
we counted the money
پولها را شمردیم.
can you count?
میتوانی بشماری؟ (میتوانی حساب کنی؟)
● صورتبرداری کردن، فهرست موجودی را تهیه کردن
● به حساب آوردن، شامل کردن، به شمار آوردن
there are six of us, counting me
با من میشویم شش نفر.
● پنداشتن
I count myself very fortunate
من خود را خیلی خوشبخت میدانم.
● (معنوی) ارزش داشتن، اهمیت داشتن
money doesn't count
پول مهم نیست.
his opinions count
عقاید او ارزشمند است.
● ارزش معینی داشتن
each basket counts for two points
(بسکتبال) هر گل دو امتیاز دارد.
● (با: on یا upon) روی کسی (یا چیزی) حساب کردن، متکی بودن به
you can't count on his friendship
روی دوستی او نمیشود حساب کرد.
● (موسیقی) ضرب گرفتن، گام شماری کردن
● شمارش، محاسبه، حساب
his count was wrong
شمارش او غلط بود، حسابش غلط بود.
according to the official government count
طبق آمار (محاسبهی) رسمی دولت
● (قدیمی) account و notice
● (مشتبازی) شمارش تا ده (که اگر طی آن ده ثانیه مشتباز افتاده برنخیزد بازنده محسوب میشود)
he was down for a count of seven
او هفت ثانیه (تا شمارش هفت) افتاده بود.
● (حقوق) اتهام، مورد (اتهام)
he was found guilty on four counts
او در چهار مورد اتهام گناهکار شمرده شد.
* countable, adj.
شمردنی، به حساب آوردنی، شمارش پذیر، شمارپذیر
* countable noun
(دستور زبان) اسم شمارش پذیر
* count against
به ضرر (کسی) تمام شدن
it would count heavily against you if you are absent!
اگر غایب بشوید سخت به ضررتان تمام خواهد شد!
* count among
در زمرهی (چیزی) حساب کردن، به شمار آوردن
I no longer count him among my friends
دیگر او را جزو دوستان خود به شمار نمیآورم.
* count in
(جزو دسته یا برای فعالیتی) پذیرفتن
if you are going hiking, count me in
اگر برای پیادهروی میروید من هم هستم.
* count on (or upon)
روی کسی (یا چیزی) حساب کردن
* count one's blessings
شکر نعمت کردن، موهبتهای خدا را برشمردن
* count one's chickens before they are hatched
جوجه را قبل از پاییز شمردن
* count out
(با دقت) شمردن، شمردن (و بر تودهای افزودن)
* count someone out
حذف کردن یا شدن، نبودن
if you are going to drink, you can count me out
اگر میخواهید مشروب بخورید من نیستم.
* count the cost (of something)
تقاص پس دادن، ضرر چیزی را کشیدن، خسارت دیدن
* count toward
به حساب چیزی منظور شدن یا کردن
the money you pay will count toward your pension
پولی که میدهید به حساب بازنشستگی شما افزوده خواهد شد.
* keep count (of)
حساب (زمان یا اقلام و غیره) را نگهداشتن
he keeps count of all expenditures
او حساب همهی مخارج را دارد.
* lose count (of)
حساب از دست کسی دررفتن
I lost count of time
حساب زمان از دستم در رفت.
I lost count of the (number of) guests
حساب (تعداد) مهمانها از دستم در رفت.