دیکشنری فارسی

count (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kount/vt., vi., n.

● شمردن، حساب کردن، آمار گرفتن

can you count to five?

می‌توانی تا پنج بشماری‌؟

we counted the money

پولها را شمردیم.

can you count?

می‌توانی بشماری‌؟ (می‌توانی حساب کنی‌؟)

● صورت‌برداری کردن، فهرست موجودی را تهیه کردن

● به حساب آوردن، شامل کردن، به شمار آوردن

there are six of us, counting me

با من می‌شویم شش نفر.

● پنداشتن

I count myself very fortunate

من خود را خیلی خوشبخت می‌دانم.

● (معنوی) ارزش داشتن، اهمیت داشتن

money doesn't count

پول مهم نیست.

his opinions count

عقاید او ارزشمند است.

● ارزش معینی داشتن

each basket counts for two points

(بسکتبال) هر گل دو امتیاز دارد.

● (با: on یا upon) روی کسی (یا چیزی) حساب کردن، متکی بودن به

you can't count on his friendship

روی دوستی او نمی‌شود حساب کرد.

● (موسیقی) ضرب گرفتن، گام شماری کردن

● شمارش، محاسبه، حساب

his count was wrong

شمارش او غلط بود، حسابش غلط بود.

according to the official government count

طبق آمار (محاسبه‌ی) رسمی دولت

● (قدیمی) account و notice

● (مشت‌بازی) شمارش تا ده (که اگر طی آن ده ثانیه مشت‌باز افتاده برنخیزد بازنده محسوب می‌شود)

he was down for a count of seven

او هفت ثانیه (تا شمارش هفت) افتاده بود.

● (حقوق) اتهام، مورد (اتهام)

he was found guilty on four counts

او در چهار مورد اتهام گناهکار شمرده شد.

* countable, adj.

شمردنی، به حساب آوردنی، شمارش پذیر، شمارپذیر

* countable noun

(دستور زبان) اسم شمارش پذیر

* count against

به ضرر (کسی) تمام شدن

it would count heavily against you if you are absent!

اگر غایب بشوید سخت به ضررتان تمام خواهد شد!

* count among

در زمره‌ی (چیزی) حساب کردن، به شمار آوردن

I no longer count him among my friends

دیگر او را جزو دوستان خود به شمار نمی‌آورم.

* count in

(جزو دسته یا برای فعالیتی) پذیرفتن

if you are going hiking, count me in

اگر برای پیاده‌روی می‌روید من هم هستم.

* count on (or upon)

روی کسی (یا چیزی) حساب کردن

* count one's blessings

شکر نعمت کردن، موهبت‌های خدا را برشمردن

* count one's chickens before they are hatched

جوجه را قبل از پاییز شمردن

* count out

(با دقت) شمردن، شمردن (و بر توده‌ای افزودن)

* count someone out

حذف کردن یا شدن، نبودن

if you are going to drink, you can count me out

اگر می‌خواهید مشروب بخورید من نیستم.

* count the cost (of something)

تقاص پس دادن، ضرر چیزی را کشیدن، خسارت دیدن

* count toward

به حساب چیزی منظور شدن یا کردن

the money you pay will count toward your pension

پولی که می‌دهید به حساب بازنشستگی شما افزوده خواهد شد.

* keep count (of)

حساب (زمان یا اقلام و غیره) را نگهداشتن

he keeps count of all expenditures

او حساب همه‌ی مخارج را دارد.

* lose count (of)

حساب از دست کسی دررفتن

I lost count of time

حساب زمان از دستم در رفت.

I lost count of the (number of) guests

حساب (تعداد) مهمان‌ها از دستم در رفت.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن