counter (2)
معنی کامل و مثالها
/kount´ǝr/adv., adj., n.,vt., vi.
● (از نظر جهت یا روش یا روند و غیره) ضد، مخالف، ناهمسو، وارون، آخشیج، برعکس، برخلاف، کیاگن، مغایر، پاد
he acted counter to the wishes of his father
او برخلاف خواستههای پدرش عمل کرد.
to run counter to something
در جهت عکس چیزی حرکت کردن یا بودن
a bargaining counter
عامل برابر ساز در مذاکرات (یا معاملات)
● (کفش) پاشنه (که قوزک و پشت پا را میپوشاند)
● (در برخی کشتیها) جلوآمدگی پاشنه
● (شمشیر بازی) دفع حمله (از راه زدن تیغهی شمشیر خود به شمشیر حریف)
● (مهجور) سینهی اسب
● (فوتبال امریکایی) حرکت حامل توپ در جهت عکس حرکت بازیکنان مدافع (عنوان کامل آن: counter play)
● (مشت بازی) رجوع شود به: counterpunch، (در حین جاخالی دادن یا ضربه خوردن) مشت زدن
● مقابله کردن، رو در رو شدن، عمل متقابل کردن، پاسخگویی کردن
we decided to counter their propaganda
تصمیم گرفتیم که تبلیغات آنها را پاسخگویی کنیم.
he criticised my behavior and I countered by referring to his bouts of drunkenness
او از رفتار من انتقاد کرد و من هم با اشاره به بدمستیهای او تلافی کردم.