دیکشنری فارسی

counter (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/kount´ǝr/adv., adj., n.,vt., vi.

● (از نظر جهت یا روش یا روند و غیره) ضد، مخالف، ناهمسو، وارون، آخشیج، برعکس، برخلاف، کیاگن، مغایر، پاد

he acted counter to the wishes of his father

او برخلاف خواسته‌های پدرش عمل کرد.

to run counter to something

در جهت عکس چیزی حرکت کردن یا بودن

a bargaining counter

عامل برابر ساز در مذاکرات (یا معاملات)

● (کفش) پاشنه (که قوزک و پشت پا را می‌پوشاند)

● (در برخی کشتی‌ها) جلوآمدگی پاشنه

● (شمشیر بازی) دفع حمله (از راه زدن تیغه‌ی شمشیر خود به شمشیر حریف)

● (مهجور) سینه‌ی اسب

● (فوتبال امریکایی) حرکت حامل توپ در جهت عکس حرکت بازیکنان مدافع (عنوان کامل آن: counter play)

● (مشت بازی) رجوع شود به: counterpunch، (در حین جاخالی دادن یا ضربه خوردن) مشت زدن

● مقابله کردن، رو در رو شدن، عمل متقابل کردن، پاسخگویی کردن

we decided to counter their propaganda

تصمیم گرفتیم که تبلیغات آنها را پاسخگویی کنیم.

he criticised my behavior and I countered by referring to his bouts of drunkenness

او از رفتار من انتقاد کرد و من هم با اشاره به بدمستی‌های او تلافی کردم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن