دیکشنری فارسی

cowl (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/koul/n., vt.

● (جامه‌ی راهبان) باشلق، کلاه چسبیده به خرقه

● خرقه‌ی باشلق‌دار

● هرچیز باشلق مانند، (دودکش) کلاهک، جلو اتاق اتومبیل (که داشبرد بر آن سوار است)، کاپوت موتور هواپیما

● کلاه بر سر گذاشتن، باشلق گذاشتن

● کلاهک‌دار کردن، کلاهک یا سرپوش زدن به

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن