crab (2)
معنی کامل و مثالها
/krab/n., adj., vi., vt.
● (آدم) بدخلق، بدعنق، اخمو، بدقلق، ترشرو
his father is quite a crab
پدرش خیلی بدخلق است.
● ترشرو شدن، ترشرویی کردن، بدخلقی کردن، بدخویی کردن، اخم و تخم کردن
she'd always be crabbing without cause
همیشه بدون علت ترشرویی میکرد.
don't crab at me!
به من اخم و تخم نکن!
old age has crabbed his nature
پیری او را کج خلق کرده است.
● (عامیانه) شکوه کردن، غرولند کردن
she kept crabbing the conduct of her neighbors
او مرتبا رفتار همسایگان خود را مورد خردهگیری قرار میداد.
● ترشرویی، بدخلقی
● (در اصل) آزردن، رنجه داشتن
● رجوع شود به: crab apple
● وابسته به سیبچه
* crab one's act (or the deal, etc.)
کار (یا معامله و غیره) را خراب کردن