دیکشنری فارسی

crab (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/krab/n., adj., vi., vt.

● (آدم) بدخلق، بدعنق، اخمو، بدقلق، ترشرو

his father is quite a crab

پدرش خیلی بدخلق است.

● ترشرو شدن، ترشرویی کردن، بدخلقی کردن، بدخویی کردن، اخم و تخم کردن

she'd always be crabbing without cause

همیشه بدون علت ترشرویی می‌کرد.

don't crab at me!

به من اخم و تخم نکن‌!

old age has crabbed his nature

پیری او را کج خلق کرده است.

● (عامیانه) شکوه کردن، غرولند کردن

she kept crabbing the conduct of her neighbors

او مرتبا رفتار همسایگان خود را مورد خرده‌گیری قرار می‌داد.

● ترشرویی، بدخلقی

● (در اصل) آزردن، رنجه داشتن

● رجوع شود به: crab apple

● وابسته به سیبچه

* crab one's act (or the deal, etc.)

کار (یا معامله و غیره) را خراب کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن