crack (1)
معنی کامل و مثالها
/krak/vi., vt., n., adj.
● ترک خوردن، ترک برداشتن، ترک دار کردن یا شدن، ترک انداختن، کفیدن
her bone is cracked
استخوانش ترک خورده است.
this glass cracks easily
این شیشه زود ترک برمیدارد.
his fingers were rough and cracked
انگشتانش زبر و ترک خورده بودند.
● ترک
this dish is full of tiny cracks
این بشقاب پر از ترکهای ریز است.
● درز، شکاف، رخنه، زاو، سجاف، رخ
cold air blows in through the cracks of the window
هوای سرد از درزهای پنجره به درون میوزد.
● درزدار کردن، (در و پنجره) کمی باز کردن
● (صدای شکستن شیشه و ترکه و غیره) ترق
the branch broke with a crack
شاخه (ی درخت) ترقی شکست.
the crack of a whip
صدای برخورد تازیانه
I heard a loud crack
ترق بلندی (صدای بلندی) شنیدم.
● ترق کردن، صدای ترکیدن ایجاد کردن، صدای ترک خوردن یا شکستن ایجاد کردن
I heard the cracking of the ice around the boat
صدای شکستن یخ در اطراف کشتی را شنیدم.
● (در مورد صدا مثلا هنگام بلوغ یا سرماخوردگی) خشن وشکسته شدن یا کردن، دورگه شدن، کلفت شدن، دوبلو شدن
he announced the death of my father with a cracked voice
با صدایی گرفته مرگ پدرم را اعلام کرد.
● شکستگی صدا، گرفتگی صدا، دوبلو شدن صدا، دورگه شدگی
● (عامیانه) در هم شکسته شدن (روحیه و غیره)
to crack under a strain
بیماری عصبی (یا حساسیت عصبی) پیدا کردن
● در هم شکستن، در هم کوبیدن
he cracked all opposition
هرگونه مخالفتی را در هم کوبید.
● (در مورد نفت و غیره) کراکینگ کردن، ملکول شکنی کردن (رجوع شود به: cracking)
● (با ضربهی ناگهان و تند) زدن، (ناگهان) کوفتن
be quiet or else I'll crack you on the head!
ساکت باش والا میکوبم تو سرت!
● (رمز و غیره را) شکستن، گشودن
we cracked the enemy's code
ما رمز دشمن را شکستیم.
● (عامیانه) خود را قبولاندن، (بازرنگی یا کوشش) داخل شدن
● (عامیانه - به زور یا با کوشش) گشودن، باز کردن
to crack a safe
گاوصندوق را (شکستن و) باز کردن
● (عامیانه) باز کردن و مصرف کردن (یا خوردن)، گشودن و خواندن
to crack a bottle
بطری را باز کردن (و نوشیدن)
to crack a book
کتابی را باز کردن و خواندن
● (خودمانی) لطیفه، شوخی (زبانی)، جوک، لطیفه گفتن، جوک گفتن
● هنگام، آن، لحظه
at the crack of dawn
درست هنگام سحر
● (امریکا - خودمانی) کوشیدن، آزمودن
for a while, he took a crack at writing poetry
چند صباحی شعرنویسی را امتحان کرد.
● (قدیمی - خودمانی) دزد خانهها، سرقت از منازل
● عالی، ماهر، زبردست، کارکشته
he is a crack shot
او تیراندازی ماهر است.
finally, Hitler dispatched his crack troops
بالاخره هیتلر سربازان زبدهی خود را گسیل داشت.
* crack a smile
(امریکا - خودمانی) لبخند زورکی زدن
* crack down (on)
سختگیری بیشتری کردن، (بیشتر) تحت فشار گذاشتن
the government cracked down on dissidents
دولت نسبت به مخالفان سختگیری بیشتری کرد.
* cracked up to be
بودن (بنابر شایعه یا گزارش دیگران)، آن طور که میگویند
the book is not what it is cracked up to be
کتاب آنچنان هم که میگویند نیست.
* crack up
1- خرد و خمیر شدن (مثل هواپیمایی که سقوط کرده)، از هم پاشیدن 2- (جسما یا از نظر روانی) بیمار شدن، درهم شکسته شدن 3-زدن زیر خنده یا گریه
suddenly, he cracked up and tears flowed out of his eyes
ناگهان زد زیر گریه و اشک از چشمانش جاری شد.
* crack wise
(قدیمی - خودمانی) لطیفهگویی و شوخیپرانی کردن
* fall between (or through) the cracks
(عامیانه) جور در نیامدن (با برنامه یا طرح یا تشکیلات)، ملعبه شدن، قربانی (دستگاه یا وضع و غیره) شدن
* get cracking
تند حرکت کردن، به جنب و جوش افتادن