دیکشنری فارسی

cramp (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/kramp/n., vt., adj.

● گیره‌ی آهنی (برای پهلوی هم نگهداشتن قطعات سنگی یا سیمانی یا چوبی و غیره)، بست، اشکنجه، میله‌ی همبند، بستانه

● (هرچه که محدود کند یا مانع شود) بازدار، کران‌بند، قید، پایگیر

● محدودیت، بازداری، گرفتاری، مقیدسازی، پایگیری، کران‌بندی

● (با گیره‌ی آهنی) بستن یا محکم کردن، بست زدن به

● محدود کردن، مقید کردن، بازداشتن، پایگیر شدن

prisoners cramped in chains

زندانیانی که در قل و زنجیر گرفتار شده بودند

● (اتومبیل و غیره) فرمان را تند و زیاد به یک طرف چرخاندن، (چرخ‌های جلو را) چرخاندن به یک سو

● رجوع شود به: cramped

* cramp one's style

(خودمانی) مخل کار کسی شدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن