دیکشنری فارسی

crank (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kraŋk/n., vt., vi.

● (مکانیک) لنگ (میله‌ی کجی که حرکت چرخشی را به حرکت پس و پیش تبدیل می‌کند یا بالعکس)، بازو، بازویی، دسته‌ی محور، کژدست، هندل

● (عامیانه) آدم عجیب و غریب، کوته فکر و خودرای، آدم غد

a crank who sent letters to newspapers every day

مردی غیرعادی که هر روز به روزنامه‌ها نامه می‌فرستاد

● آدم کج خلق، کژخوی، بدعنق

● (قدیمی) کژی، خمیدگی، خمش، تاب

● (نادر) ویژگی (در طرز حرف زدن یا اندیشه و غیره)، رفتار عجیب و غریب، زیاده روی، افراط

a gun crank

دیوانه‌ی سلاح‌های آتشین

he is a crank on the subject of tax reform

در مورد اصلاح قوانین مالیاتی بسیار افراطی است.

● (نادر) هوس، بوالهوسی، هوسبازی

● (مکانیک) به شکل لنگ (یا میل لنگ یا کژدست) درآوردن

● (مکانیک) به کار انداختن یا راندن (به کمک لنگ یا کژدست)

● (نادر) کژدست‌دار (یا میل لنگ‌دار) کردن، دارای بازویی کردن

● هندل زدن، (با هندل زدن) روشن کردن، (برای به کار انداختن موتور) چرخاندن

● (مهجور) پیچ و تاب خوردن، زیگ زاگ رفتن

* crank letters

نامه‌های عجیب و غریب (و معمولا بی‌امضا که برای رسانه‌ها و غیره فرستاده می‌شود)

* crank up

1- هندل زدن 2- (عامیانه) آغاز کردن، شتابیدن

* quips and crank

(به ویژه گفتار و نوشتار) آب و تاب، پیچ و خم، ادا و اطوار

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن