دیکشنری فارسی

crankle

معنی فارسی

پيچ وخم (پيداکردن)

معنی کامل و مثال‌ها

/kraŋ´kǝl/n., vi., vt.

(قدیمی) خم کردن، تاباندن، خماندن، مچاله کردن

مترادف‌ها

verb neuter
Crinkle, run in and out. See crank.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن