دیکشنری فارسی

crawl (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/krôl/vi., n.

● خزیدن (مانند کرم و مار)

a big snake was crawling toward the baby

مار بزرگی به سوی کودک می‌خزید.

● چهاردست و پا رفتن، سینه خیز رفتن، کشاله رفتن، مخیدن، غژیدن

the baby has started to crawl

کودک شروع به سینه خیز رفتن کرده است.

a spider was crawling up her leg

عنکبوتی داشت (چار دست و پا) از پای او بالا می‌رفت.

● با آهستگی یا ناتوانی حرکت کردن

time crawled by

زمان به آهستگی می‌گذشت.

● نوکروار عمل کردن، خایه مالی کردن، خود را پست و خفیف کردن

he crawled his way into fame and fortune

او با منت کشیدن از اهل و نااهل به ثروت و شهرت رسید.

● (با: with) پر بودن از (مثلا حشرات یا چیزهای ناخوشایند)

the room was crawling with ants

مورچه‌ها اتاق را روی سر گرفته بودند (اتاق از مورچه موج می‌زد).

● حرکت آهسته، کشاله‌روی، چاردست و پا، سینه خیز، خزش

● (شنا) کرال

● (تلویزیون) عنوان گردان

● (انگلیس - خودمانی) رجوع شود به: pub crawl

* makes one's skin (or flesh) crawl

آدم را مشمئز می‌کند، چندش‌آور است

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن