crawl (1)
معنی کامل و مثالها
/krôl/vi., n.
● خزیدن (مانند کرم و مار)
a big snake was crawling toward the baby
مار بزرگی به سوی کودک میخزید.
● چهاردست و پا رفتن، سینه خیز رفتن، کشاله رفتن، مخیدن، غژیدن
the baby has started to crawl
کودک شروع به سینه خیز رفتن کرده است.
a spider was crawling up her leg
عنکبوتی داشت (چار دست و پا) از پای او بالا میرفت.
● با آهستگی یا ناتوانی حرکت کردن
time crawled by
زمان به آهستگی میگذشت.
● نوکروار عمل کردن، خایه مالی کردن، خود را پست و خفیف کردن
he crawled his way into fame and fortune
او با منت کشیدن از اهل و نااهل به ثروت و شهرت رسید.
● (با: with) پر بودن از (مثلا حشرات یا چیزهای ناخوشایند)
the room was crawling with ants
مورچهها اتاق را روی سر گرفته بودند (اتاق از مورچه موج میزد).
● حرکت آهسته، کشالهروی، چاردست و پا، سینه خیز، خزش
● (شنا) کرال
● (تلویزیون) عنوان گردان
● (انگلیس - خودمانی) رجوع شود به: pub crawl
* makes one's skin (or flesh) crawl
آدم را مشمئز میکند، چندشآور است