دیکشنری فارسی

crimp (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/krimp/vt., n.

● چین‌دار کردن، چروکدار کردن، موج انداختن، موجدار کردن

● (گیسو و غیره) فرفری کردن، مجعد کردن، شکنج‌دار کردن

she crimped her hair with a hot iron

او گیسوی خود را با آهن داغ فر انداخت.

● (به ویژه گوشت ماهی) کاردی کردن

● (کفاشی - چرم رویی کفش را) قالب گیری کردن و به شکل دلخواه درآوردن

● (عامیانه) جلوگیری کردن، مخل شدن، مانع شدن (بیشتر به صورت: put a crimp in)

● چین و شکن، موجداری، (لباس) چین، چروک، مچالگی

● (زلف) فر، جعد، شکنج، (مو) فرفری، مجعد (معمولا جمع)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن