crimp (1)
معنی کامل و مثالها
/krimp/vt., n.
● چیندار کردن، چروکدار کردن، موج انداختن، موجدار کردن
● (گیسو و غیره) فرفری کردن، مجعد کردن، شکنجدار کردن
she crimped her hair with a hot iron
او گیسوی خود را با آهن داغ فر انداخت.
● (به ویژه گوشت ماهی) کاردی کردن
● (کفاشی - چرم رویی کفش را) قالب گیری کردن و به شکل دلخواه درآوردن
● (عامیانه) جلوگیری کردن، مخل شدن، مانع شدن (بیشتر به صورت: put a crimp in)
● چین و شکن، موجداری، (لباس) چین، چروک، مچالگی
● (زلف) فر، جعد، شکنج، (مو) فرفری، مجعد (معمولا جمع)