دیکشنری فارسی

cube (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kyōōb/n., vt.

● مکعب، شش رویه، شش پهلو، کاب، تاس

● (هر چیز مکعب مانند) حبه، قاپ، تاسه، شتالنگ

a sugar cube

حبه‌ی قند

an ice cube

یک قطعه (کاب) یخ

cubes of bread

کاب‌هایی (مکعب‌هایی) از نان

● (ریاضی) توان سه

the cube of 3 is 27

توان سوم 3 عبارت است از 27.

● (ریاضی) به توان سه رساندن، مکعب کردن، کاب کردن

● به حبه‌های مکعب مانند تبدیل کردن

to cube vegetables

سبزیجات را ریزه کردن

● (گوشت کبابی را برای نرم و ترد شدن) کاردی کردن

● (محتویات ظرف معکب را سنجیدن) مکعب سنجی کردن، کاب سنجی کردن

* cube root

(ریاضی) کعب، ریشه‌ی سوم

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن