دیکشنری فارسی

cue (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kyōō/n., vt.

● (تئاتر و غیره) اشاره، سرنخ (واژه یا عبارت و غیره که هنرپیشه را به انجام کاری یادآوری می‌کند)

● حرکت یا نشانی که نوازنده یا خواننده را به آغاز کاری یادآوری می‌کند

● (هر اشاره یا حرفی که آغاز کاری را یادآور شود) علامت، آرنگ، ایما، کنایه

the host started yawning, so that was our cue to leave

صاحب‌خانه شروع کرد به دهان دره کردن و ما فهمیدیم که هنگام رفتن است.

when she opens the window, it is our cue to rush into the room

وقتی او پنجره را باز می‌کند علامت این است که ما باید به درون اتاق هجوم بیاوریم.

● (نادر) نقش بازیگر در نمایش

● (نادر) خطمشی

● (قدیمی) خلق و خو، طرز فکر

● (رادیو و فیلم و تلویزیون) فرمان

● (روان‌شناسی) نشانه، راهنما (انگیزه‌ی ثانوی که راهنما یا راهگشای رفتار و کنش است)، رهگشا، برگه

cue learning

نشانه آموزی

● رهگشا شدن، نشانه دادن، (نمایش و موسیقی) سر نخ دادن، (با اشاره و غیره) یادآور شدن

he cued us in by taking his hat off

او با برداشتن کلاه خود به ما سر نخ داد.

* cue in

(در تئاتر) مکالمه یا موسیقی را (در لحظه‌ی خاصی) آغاز کردن

* follow somebody's cue

از کسی سرمشق گرفتن، به کسی اقتدا کردن

* (right) on cue

(درست) به موقع، (درست) در هنگام مناسب

* take one's cue from somebody

از دیگری سرمشق گرفتن، به اشاره‌ی دیگری کاری را آغاز کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن