دیکشنری فارسی

cuff (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kuf/n., vt.

● (پیراهن آستین بلند) مچ، سر دست پیراهن مردانه (که با دکمه‌ی سر دست بسته می‌شود)

● (شلوار) پاکتی، دوبل

● (دستکش) مچ

● دستبند (مثلا برای بازداشت شدگان)

● هر چیز سر دست مانند (مثلا بخش دولا شده‌ی کفش یا کیسه‌ی چرمی)

● دکمه‌ی سردستی زدن به، سر دست دار کردن (پیراهن)، پاکتی‌دار کردن (شلوار)

● دستبند زدن به

his hands were cuffed behind him

دستانش را بر پشتش دستبند زده بودند.

* off the cuff

(خودمانی) بدون آمادگی قبلی، بلامقدمه، بدون پیش‌اندیشی

I can't answer your questions off the cuff

همینطوری نمی‌توانم پرسش‌های شما را پاسخ بدهم.

* on the cuff

(امریکا - خودمانی) نسیه، قرضی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن