cuff (1)
معنی کامل و مثالها
/kuf/n., vt.
● (پیراهن آستین بلند) مچ، سر دست پیراهن مردانه (که با دکمهی سر دست بسته میشود)
● (شلوار) پاکتی، دوبل
● (دستکش) مچ
● دستبند (مثلا برای بازداشت شدگان)
● هر چیز سر دست مانند (مثلا بخش دولا شدهی کفش یا کیسهی چرمی)
● دکمهی سردستی زدن به، سر دست دار کردن (پیراهن)، پاکتیدار کردن (شلوار)
● دستبند زدن به
his hands were cuffed behind him
دستانش را بر پشتش دستبند زده بودند.
* off the cuff
(خودمانی) بدون آمادگی قبلی، بلامقدمه، بدون پیشاندیشی
I can't answer your questions off the cuff
همینطوری نمیتوانم پرسشهای شما را پاسخ بدهم.
* on the cuff
(امریکا - خودمانی) نسیه، قرضی