دیکشنری فارسی

cuff (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/kuf/vt., vi., n.

● سیلی، توگوشی، ضربه با دست باز، چک

he gave the boy a good cuff

سیلی محکمی به پسر زد.

● با دست باز زدن، سیلی زدن، چک زدن

he cuffed me over the ear

او زد توی گوشم.

● زد و خورد کردن، دست به گریبان شدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن