دیکشنری فارسی

curry (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ku_r´ē/vt.

● (اسب) قشو کردن

● (چرم‌سازی) عمل آوردن، دباغی کردن، ورزیدن (پوست)

● شلاق زدن، کتک زدن

* curry favor (with)

چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن، تحبیب کردن، خوش خدمتی کردن

he tried to curry favor with his boss

او کوشید با خوش خدمتی خود را پیش رئیسش عزیز کند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن