dab (1)
معنی کامل و مثالها
/dab/vt., vi.
● با ضربه (های) تند و خفیف زدن، آهسته زدن، لمس کردن، (تند ولی به طور سطحی و سبک) مالیدن
she dabbed the wound with (a piece of) cotton
او روی زخم پنبه مالید.
then she dabbed alcohol on it
سپس به آن الکل زد.
finally she dabbed the sweat from her own nose
در خاتمه عرق بینی خود را پاک کرد.
● (مقدار بسیار کم) کمی، یک خرده، یک ذره
she had put a dab of rouge on her cheeks
او یک کمی سرخاب به گونههای خود زده بود.
● ضربه (تند و سطحی و سبک)، زنش
* dab at
(ضربههای تند و سطحی و سبک) زدن
* be a dab hand at
(انگلیس ـ عامیانه) ید طولی داشتن، مهارت داشتن
* dabs
(انگلیس - عامیانه - جمع) اثر انگشت (در انگشتنگاری)