دیکشنری فارسی

dam (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/dam/n., vt.

● سد، بند، بنداب

Amir dam in the Fars province

بند امیر در استان فارس

karaj dam is (located) near Ghazvin

سد کرج در نزدیکی قزوین است.

● دریاچه‌ی پشت سد، آب سد

we swam in the dam

ما در دریاچه‌ی سد شنا کردیم.

● (هرچیز سد مانند) مانع، جلوبست، بازدار، راه بند، جلوگیر

● (دندان‌سازی) ورقه‌ی لاستیکی که برای خشک نگهداشتن دندان به کار می‌رود

● (معمولا با: up یا back) سد ساختن، (مجرا را) گرفتن، بستن، (مجازی) بندآوردن، جلوگیری کردن

to dam a river

روی رودخانه‌ای سد زدن

dead branches had damed up the gutter

شاخ و برگ مرده (یا پوسیده) جوی را بند آورده بود.

dammed-up emotions

احساسات خفه شده (جلوگیری شده)

she tried to dam back her tears

او کوشید جلو اشک‌های خود را بگیرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن