damn
معنی فارسی
لعنت پايدار محکوميت
معنی کامل و مثالها
/dam/vt., vi.
● (در اصل) محکوم کردن، گناهکار شناختن، به سرنوشت شوم دچار کردن، عاق کردن
he will be damned in hell!
او به آتش جهنم سوخته خواهدشد!
● (الهیات) جهنمی کردن، به عذاب دوزخ محکوم کردن، به لعنت خدا دچار کردن، لعن کردن، بشوریدن
● دشنام (شدید) دادن، فحش دادن
● (مورد انتقاد شدید قرار دادن) طعن و لعن کردن، به باد انتقاد گرفتن
the play was damned by the critics
نقدگران، نمایش را به باد انتقاد گرفتند.
● (موجب شکست و خرابی شدن) خراب کردن، ضایع کردن
democracy is damned when its leaders are corrupt
دموکراسی که رهبران آن فاسد باشند محکوم به شکست است.
● (ناپسند) این واژه را به کار بردن: !damn یا !damn it
● لعنت، طعن و لعن، بشور، بدوبیراه
● (عامیانه) رجوع شود به: damned
● (حرف ندا به نشان آزردگی یا خشم و غیره) جهنمی، لعنتی، کوفتی، مرده شور برده، اه، گه
damn! I cut my hand again!
اه، دوباره دستم را بریدم!
● (ناپسند - برای تاکید به کار میرود)
I know damn well what to do
خوب میدانم چکار باید کرد.
* as near as damn it
(انگلیسی - خودمانی) تقریبا، نزدیک به
* damn with faint praise
با دلسردی و بیعلاقگی تعریف کردن (که اثرش مثل تکذیب کردن باشد)
* give (or care) a damn
(خودمانی - ناپسند) اصلا اعتنا و توجه نکردن
his father is ill but he doesn't give a damn
پدرش مریض است ولی او عین خیالش نیست.
he was taken to jail? I don't give a damn!
بردنش زندان؟ به جهنم!
* not worth a damn
(عامیانه - ناپسند) بیارزش، خیلی بد
this job is not worth a damn!
مرده شور این شغل را ببرد! این شغل یک غاز نمیارزد!
* well, I'll be damned!
(نشان تعجب) عجب!، دنیا را چه دیدی!
ریشه و کاربرد
ریشه
From Old French 'damner', from Latin 'damnare'.
مثال
- Damn, I forgot my keys.
- He was damned to a life of misery.
- That's a damn shame.
ترکیبهای رایج
damn sure damn well damn good damn bad
تعریف انگلیسی
- used as expletives “oh, damn (or goddamn)!”
- expletives used informally as intensifiers “he's a blasted idiot” “it's a blamed shame” “a blame cold winter” “not a blessed dime” “I'll be damned (or blessed or darned or goddamned) if I'll do any such thing” “he's a damn (or goddam or goddamned) fool” “a deuced idiot” “an infernal nuisance” “you are bloody right” “Why are you so all-fired aggressive?”
مترادفها
verb active
1. Condemn, judge to be guilty.
2. (Theology) Doom to perdition, doom to eternal punishment, punish eternally.
3. Condemn, doom, put down, ruin, kill (all in a metaphorical sense, as applied to a play, writing, or cause).