dash (1)
معنی کامل و مثالها
/dash/vt., n.
● (محکم و به منظور شکستن) پرتاب کردن، افکندن، انداختن، کوفتن (بر)
he drank the wine and dashed the wineglass against the cobblestones
شراب را سر کشید و گیلاس شراب را بر سنگفرش کوفت.
● (با: away یا down) زدن، فرو کردن
● (آبگونه) پاشیدن
● (به مقدار کمی) آمیختن، مقدار کم، ذره
the soup needs a dash of salt
آبگوشت یک ذره نمک لازم دارد.
green with a dash of red
سبز با کمی رنگ قرمز
● نومید کردن، از بین بردن
to dash one's hopes
امید کسی را ناامید کردن
● دلشکسته کردن، مغموم کردن، دلسرد کردن
● شرمسار کردن، آزرمگین کردن، خجل کردن
● (قدیمی - عامیانه) لعنت کردن
o, dash it! where did I put the knife!
اه - این چاقوی لعنتی را کجا گذاشتم!
● (ناگهان و به سرعت) حرکت کردن
when he heard the news, he dashed out of the room
تاخبر را شنید از اتاق زد بیرون.
● (صدای خوردن شیشه به سنگ یا پاشیده شدن آب وغیره) جرنگ، فش، شرپ
the dash of waves on the rocks
صدای برخورد امواج بر سنگها
● حرکت (تند و ناگهان)، دویدن، دوزدن، دوزنی
he made a dash for the door
دوید به طرف در.
● (مسابقات دو) دوسرعت، دو تند
a hundred-meter dash
دو صدمتر
● جد و جهد، حرارت، شوق و ذوق، دلگرمی
● (ظاهر) پرجلوه، پرنما، پرنمود
he walks with a certain amount of dash
با ژست خاصی راه میرود.
● (اتومبیل) داشبرد، داشبورد
● (باقلم یا قلم مو) ضربهی سریع و شتابآمیز
● (علایم نقطهگذاری در چاپ و نگارش - این نشان: ــ که طول آن دو برابر هایفن است) خط تیره
* cut a dash
(عامیانه) جلوه کردن، نمود کردن
* dash off
1- (با شتاب) انجام دادن، (باشتاب) نوشتن 2- (باشتاب) رفتن
he dashed off ten letters in less than an hour!
در کمتر از یک ساعت ده تا نامه نوشت!
he ate his lunch and dashed off to school
ناهارش را خورد و زد به مدرسه.