دیکشنری فارسی

dash (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/dash/vt., n.

● (محکم و به منظور شکستن) پرتاب کردن، افکندن، انداختن، کوفتن (بر)

he drank the wine and dashed the wineglass against the cobblestones

شراب را سر کشید و گیلاس شراب را بر سنگفرش کوفت.

● (با: away یا down) زدن، فرو کردن

● (آبگونه) پاشیدن

● (به مقدار کمی) آمیختن، مقدار کم، ذره

the soup needs a dash of salt

آبگوشت یک ذره نمک لازم دارد.

green with a dash of red

سبز با کمی رنگ قرمز

● نومید کردن، از بین بردن

to dash one's hopes

امید کسی را ناامید کردن

● دلشکسته کردن، مغموم کردن، دلسرد کردن

● شرمسار کردن، آزرمگین کردن، خجل کردن

● (قدیمی - عامیانه) لعنت کردن

o, dash it! where did I put the knife!

اه - این چاقوی لعنتی را کجا گذاشتم‌!

● (ناگهان و به سرعت) حرکت کردن

when he heard the news, he dashed out of the room

تاخبر را شنید از اتاق زد بیرون.

● (صدای خوردن شیشه به سنگ یا پاشیده شدن آب وغیره) جرنگ، فش، شرپ

the dash of waves on the rocks

صدای برخورد امواج بر سنگ‌ها

● حرکت (تند و ناگهان)، دویدن، دوزدن، دوزنی

he made a dash for the door

دوید به طرف در.

● (مسابقات دو) دوسرعت، دو تند

a hundred-meter dash

دو صدمتر

● جد و جهد، حرارت، شوق و ذوق، دلگرمی

● (ظاهر) پرجلوه، پرنما، پرنمود

he walks with a certain amount of dash

با ژست خاصی راه می‌رود.

● (اتومبیل) داشبرد، داشبورد

● (باقلم یا قلم مو) ضربه‌ی سریع و شتاب‌آمیز

● (علایم نقطه‌گذاری در چاپ و نگارش - این نشان: ــ که طول آن دو برابر هایفن است) خط تیره

* cut a dash

(عامیانه) جلوه کردن، نمود کردن

* dash off

1- (با شتاب) انجام دادن، (باشتاب) نوشتن 2- (باشتاب) رفتن

he dashed off ten letters in less than an hour!

در کمتر از یک ساعت ده تا نامه نوشت‌!

he ate his lunch and dashed off to school

ناهارش را خورد و زد به مدرسه.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن