deal (1)
معنی کامل و مثالها
/dēl/n., vt., vi.
● بخش کردن، تقسیط کردن، حصه دادن، سهم دادن
● دادن، زدن، وارد آوردن
to deal someone a blow
به کسی ضربهای زدن
● (امریکا - خودمانی - موادمخدر) دست فروشی کردن، فروختن
● وابسته بودن به، مربوط بودن، سر و کار داشتن
history deals with past events
تاریخ با رویدادهای گذشته سر و کار دارد.
● (با: with) رفتار کردن
to deal kindly with others
با دیگران مهربانانه رفتار کردن
● (با: with) پرداختن به
to deal with a problem
به مسئلهای رسیدگی کردن
● (با: with یا in) معامله کردن با، داد و ستد کردن، کاسبی داشتن
I always deal with this company
من همیشه با این شرکت معامله میکنم.
his father deals in carpets
پدرش در کار فرش است (در معاملات فرش است).
● (بازی ورق) ورق دادن، دست دادن، دور (بازی)، دست
it's your turn to deal
نوبت تو است که ورق بدهی.
whose deal is it?
چه کسی باید دست بده؟
● معامله، داد و ستد، بده و بستان، کار و بار، سوداگری، سودا، گیر و ده
the deal didn't go through
معامله انجام نشد.
shady deals
معاملات یا روابط محرمانه و مشکوک
● طرز رفتار، سیاست، روش
a square deal
رفتار منصفانه
the new deal
سیاست نوین
* big deal
(عامیانه) 1- آدم مهم، آدم کله گنده، (چیز یا کار) مهم 2- (حرف ندا حاکی از تحسین یا شادی یا تمسخر) ای بابا!، دیگه چی؟، یعنی میگیچه کنم؟
* deal out
1- (بازی ورق) ورق دادن 2- تنبیه کردن، سهم دادن
* make a big deal out of
(عامیانه) بزرگ وانمود کردن