دیکشنری فارسی

deal (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/dēl/n., vt., vi.

● بخش کردن، تقسیط کردن، حصه دادن، سهم دادن

● دادن، زدن، وارد آوردن

to deal someone a blow

به کسی ضربه‌ای زدن

● (امریکا - خودمانی - موادمخدر) دست فروشی کردن، فروختن

● وابسته بودن به، مربوط بودن، سر و کار داشتن

history deals with past events

تاریخ با رویدادهای گذشته سر و کار دارد.

● (با: with) رفتار کردن

to deal kindly with others

با دیگران مهربانانه رفتار کردن

● (با: with) پرداختن به

to deal with a problem

به مسئله‌ای رسیدگی کردن

● (با: with یا in) معامله کردن با، داد و ستد کردن، کاسبی داشتن

I always deal with this company

من همیشه با این شرکت معامله می‌کنم.

his father deals in carpets

پدرش در کار فرش است (در معاملات فرش است).

● (بازی ورق) ورق دادن، دست دادن، دور (بازی)، دست

it's your turn to deal

نوبت تو است که ورق بدهی.

whose deal is it?

چه کسی باید دست بده‌؟

● معامله، داد و ستد، بده و بستان، کار و بار، سوداگری، سودا، گیر و ده

the deal didn't go through

معامله انجام نشد.

shady deals

معاملات یا روابط محرمانه و مشکوک

● طرز رفتار، سیاست، روش

a square deal

رفتار منصفانه

the new deal

سیاست نوین

* big deal

(عامیانه) 1- آدم مهم، آدم کله گنده، (چیز یا کار) مهم 2- (حرف ندا حاکی از تحسین یا شادی یا تمسخر) ای بابا!، دیگه چی‌؟، یعنی میگی‌چه کنم‌؟

* deal out

1- (بازی ورق) ورق دادن 2- تنبیه کردن، سهم دادن

* make a big deal out of

(عامیانه) بزرگ وانمود کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن