دیکشنری فارسی

deck (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/dek/n., vt.

● (کشتی و غیره) عرشه

the ship's deck was covered by cargo

عرشه‌ی کشتی از محموله پوشیده شده بود.

● (اتوبوس دو طبقه) طبقه

he sat on the top deck of the bus

او در طبقه‌ی دوم اتوبوس نشست.

● (اتوبوس و کامیون و هواپیما و غیره) کف، پهنه

● (دستگاه صوت) دک

● (ورق بازی) دست

a deck of cards

دسته‌ی ورق، یک دست ورق

● (امریکا - خودمانی) بسته‌ی کوچک (حاوی مواد مخدر مانند هرویین)

● رجوع شود به: tape deck

● (امریکا - خودمانی) ضربه‌ی فنی کردن، (با مشت یا ضربه) بر زمین انداختن

he decked his assailants

او مهاجمان خود را بر زمین افکند.

* below decks

زیرعرشه، درون (کشتی)

* clear the decks

1- (برای آمادگی رزمی و غیره) عرشه‌ی کشتی را (از چیزهای غیرضروری) پاک کردن 2- آماده‌ی عمل شدن

* hit the deck

(امریکا - خودمانی) 1- (از بستر) برخاستن 2- آماده‌ی عمل شدن 3- (در زلزله یا انفجار و غیره) خود را بر زمین افکندن 4- (در اثرضربه و غیره) نقش بر زمین شدن

* on deck

(عامیانه) 1- آماده، در دسترس 2- منتظر نوبت

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن