دیکشنری فارسی

deep-fry

معنی کامل و مثال‌ها

/-frī´/vt.

● (در ماهیتابه‌ی ته گود سرخ کردن ـ در روغن جوشان، سرخ کردن) روغن داغ کردن، روغن جوش کردن

تعریف انگلیسی

verb
  1. cook by immersing in fat “french-fry the potatoes” “Somebody ----s something” “The chefs deep-fry the vegetables”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن