deep-fry
معنی کامل و مثالها
/-frī´/vt.
● (در ماهیتابهی ته گود سرخ کردن ـ در روغن جوشان، سرخ کردن) روغن داغ کردن، روغن جوش کردن
تعریف انگلیسی
verb
- cook by immersing in fat “french-fry the potatoes” “Somebody ----s something” “The chefs deep-fry the vegetables”