دیکشنری فارسی

deep-set

معنی کامل و مثال‌ها

/-set´/adj.

● (واقع در گودی) گود، فرو رفته

deep-set eyes

چشمان تو (یا گود)

● محکم، برجا، استوار، ژرف بنیاد

تعریف انگلیسی

adjective
  1. having a sunken area “hunger gave their faces a sunken look”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن