دیکشنری فارسی

defer (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/dē fu_r´, di-/vi.

● تسلیم شدن (به میل یا داوری دیگری)، تمکین کردن، سرفرود آوردن، گردن نهادن، ملاحظه‌ی کسی را کردن (معمولا با: to)

she always deferred to the wishes of her husband

او همیشه تسلیم خواسته‌ی شوهرش بود.

she wanted me to jump first and I deferred

او می‌خواست که من اول بپرم و من قبول کردم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن