depend
معنی فارسی
بسته بودن چشم داشتن مربوط بودن اميد داشتن
معنی کامل و مثالها
/dē pend´, di-/vi.
● (بیشتر با: on) بستگی داشتن به، منوط بودن به، موکول بودن به
our trip depends on the weather
سفر ما بستگی به هوا دارد.
that (is something which) depends on taste
آن چیزی است که بستگی به سلیقه دارد.
● (با: on) اطمینان کردن به، به امید (کسی یا چیزی) بودن، دلگرمی داشتن به، اتکا کردن به (یا داشتن به)، روی کسی حساب کردن، متکی بودن به
a product one can depend on
فرآوردههایی که میتوان به آن اعتماد کرد
I don't depend on the word of an addict
به قول آدم معتاد اطمینان نمیکنم.
I am depending on you to finish this job by tomorrow
روی شما حساب میکنم که این کار را تا فردا تمام کنید.
the country's economy should not depend on a single product
اقتصاد کشور نباید تنها به یک فرآورده متکی باشد.
● (نادر) آویختن از، آونگان بودن
● معلق بودن، معوق بودن
تعریف انگلیسی
- be contingent upon (something that is elided) “That depends” “Something ----s”
- have faith or confidence in “you can count on me to help you any time” “Look to your friends for support” “You can bet on that!” “Depend on your family in times of crisis” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”
مترادفها
verb neuter
Hang, be pendent.