dermatophyte معنی فارسی پوست روي پوست رست معنی کامل و مثالها /du_r´mǝ tō fīt´/n.● (زیستشناسی) پوست روی، پوست رست واژههای دیگر با معنی «پوست روي» moxibustion سوزاندن موکسا روي پوست بدن bleb برامدگي روي پوست انسان ياگياه، تاول، حباب هوادراب ياشيشه melanin رنگ سياه ولکه هاي سياه روي پوست. palimpsest پوست يا کاغذي که نخستين خط روي ان ساييده، شده باشد، دوباره نوشته شده keratosis کلفت شدگي پوست، ضخامت بشره، پيدايش بافت هاي شاخي در روي پوست vellum پوست گوساله، رق، دستخطي که روي پوست گوساله نوشته شود sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي L.E. مخفف جملات زير است:، چشم چپ. left eye، لوپوس اريتماتو drumhead پوست طبل، روي طبل، پرده صماخ. drum-head پوست کوس، روي طبل