desert (1)
معنی کامل و مثالها
/di zu_rt´/vt., vi.
● (برخلاف حکم وظیفه یا وفاداری و غیره) ترک کردن، رهاکردن، گذاشتن و رفتن، قال گذاشتن، بیسرپرست گذاشتن، ترک اتفاق کردن
he deserted his wife and children and followed a dancer all the way to France
او زن و بچهی خود را ترک کرد و دنبال یک رقاصه به فرانسه رفت.
● تخلیه کردن، (به سرنوشت خود) رها کردن، ول کردن، (جایی را) خالی کردن، هشتن
as the enemy approached, the people deserted the city and took refuge in the mountains
دشمن که نزدیک شد مردم شهر را رها کردند و به کوهستانها پناه بردند.
a deserted village
دهکدهی رها شده (خالی از سکنه)
a deserted place
بیغوله، جای متروکه، سوت و کور
deserted
هشته، متروکه
● (به ویژه ارتش) پست خود را ترک کردن (بدون اجازه)، (از خدمت یا جبهه و غیره) فرار کردن
he deserted his unit, and after a while was captured and punished
او واحد خود را ترک کرد و پس از چندی گرفتار و تنبیه شد.
in wartime, deserters were shot
در زمان جنگ فراریان (یا سربازان فراری) تیرباران میشدند.
● (هنگام نیاز) ناپدید شدن
as soon as he saw the enemy, his courage deserted him
تا دشمن را دید جرات خود را از دست داد.