desert (3)
معنی کامل و مثالها
/di zu_rt´/n.
● (معمولا جمع) فراخوری، لیاقت، استحقاق، شایستگی، شایندگی، سزاواری، سزا، سزندگی، جزا
he got this job on grounds of deserts rather than family connections
او این شغل را به واسطهی لیاقت به دست آورد نه رابطهی خانوادگی
justice rewards and punishes according to desert
عدالت برحسب استحقاق تنبیه و تشویق میکند.
● ویژگی خوب، حسن (محسنات)، صفت خوب، نیک سرشتی، نیکخویی
* get one's just deserts
به سزای خود رسیدن، تقاص پس دادن