دیکشنری فارسی

desert (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/di zu_rt´/n.

● (معمولا جمع) فراخوری، لیاقت، استحقاق، شایستگی، شایندگی، سزاواری، سزا، سزندگی، جزا

he got this job on grounds of deserts rather than family connections

او این شغل را به واسطه‌ی لیاقت به دست آورد نه رابطه‌ی خانوادگی

justice rewards and punishes according to desert

عدالت برحسب استحقاق تنبیه و تشویق می‌کند.

● ویژگی خوب، حسن (محسنات)، صفت خوب، نیک سرشتی، نیکخویی

* get one's just deserts

به سزای خود رسیدن، تقاص پس دادن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن