دیکشنری فارسی

desk

UKdesk USdesk

معنی فارسی

ميز ميزنوشتن ميزتحرير

معنی کامل و مثال‌ها

/desk/n., adj.

● میز تحریر، میز کار، میز

she sat behind her desk and wrote two letters

او پشت میز کارش نشست و دو نامه نوشت.

an office desk

میز اداره

● میز خطابه، تریبون

a speaker's desk

میز سخنران

● (هتل) پیشخوان، میز (ثبت نام و اطلاعات و غیره)، (روزنامه و غیره) اداره، بخش، (موسیقی) جایگاه نوازنده (ی ارکستر)

call the hotel desk and ....

به اطلاعات هتل زنگ بزن و ....

an information desk

میز اطلاعات

if I'm not in, leave a message at the hotel dask

اگر نبودم در دفتر هتل پیام بگذارید.

he is in charge of the city desk

او متصدی بخش گزارش‌های شهری است.

● وابسته به میز کار

a desk job

پشت میز نشینی، کار پشت میزی، کار دفتری

تعریف انگلیسی

noun
  1. a piece of furniture with a writing surface and usually drawers or other compartments

واژه‌های دیگر با معنی «ميز»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن