دیکشنری فارسی

detachment

UKditætʃmənt USdı'tætʃmənt

معنی فارسی

جداسازي جداشدگي انفصال

معنی کامل و مثال‌ها

/dē tach´ mǝnt, di-/n.

● جداشدگی، انفصال، گسیختگی، (از هم) بازشدگی

the detachment of a leaf from a stem

جدا شدگی برگ از ساقه

retinal detachment

جدا شدگی شبکیه

● (فرستادن بخشی از سربازان یا ناوگان یا هر دسته‌ی متشکل به ماموریت خاصی) گسیل، اعزام، روانه‌سازی

the detachment of five tanks to defend the bridge

گسیل پنج تانک برای دفاع از پل

● گروهان، گروه اعزامی، گسیل‌گروه، واحد، فوج

a detachment of gunners

واحد توپچی‌ها

a medical detachment

گروه پزشکان اعزامی

● نادلبستگی، نادرگیری، بی‌گرایشی، بی‌طرفی، بی‌اعتنایی، جدامانی

he studied the problem with detachment and gave his views

او مسئله را با بی‌طرفی (بی‌گرایشی) بررسی کرد و نظر خود را داد.

she spoke with an air of detachment

او با حالتی حاکی از بی‌علاقگی صحبت می‌کرد.

● خونسردی

تعریف انگلیسی

noun
  1. avoiding emotional involvement
  2. the act of releasing from an attachment or connection
  3. the state of being isolated or detached “the insulation of England was preserved by the English Channel”
  4. a small unit of troops of special composition
  5. coming apart

واژه‌های دیگر با معنی «جداسازي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن