die (2)
معنی کامل و مثالها
/dī/n., pl.
● (تخته نرد و غیره) تاس (هم برای مفرد و هم جمع dice هم میگویند)، قاپ، کاب، کعب
the die is cast
تاس ریخته شده است، سرنوشت تعیین شده است.
to roll (or throw) the dice
تاس ریختن
● هرچیز مکعب، تاس مانند، کابسان، (به ویژه در مورد گوشت و سبزیجات و غیره) خرد
to cut the meat into dice
گوشت را کاب کردن (به صورت مکعبهای کوچک در آوردن)
● (معماری) از ارهی ستون، ته ستون
● (مکانیک) حدیده، (ریختهگری) شفتاهنگ، مهر، سنبه، قالب، ماتریس، سرسکه
● حدیده کردن، قلاویز کردن، ماتریس کردن