دیکشنری فارسی

die (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/dī/n., pl.

● (تخته نرد و غیره) تاس (هم برای مفرد و هم جمع dice هم می‌گویند)، قاپ، کاب، کعب

the die is cast

تاس ریخته شده است، سرنوشت تعیین شده است.

to roll (or throw) the dice

تاس ریختن

● هرچیز مکعب، تاس مانند، کابسان، (به ویژه در مورد گوشت و سبزیجات و غیره) خرد

to cut the meat into dice

گوشت را کاب کردن (به صورت مکعب‌های کوچک در آوردن)

● (معماری) از اره‌ی ستون، ته ستون

● (مکانیک) حدیده، (ریخته‌گری) شفتاهنگ، مهر، سنبه، قالب، ماتریس، سرسکه

● حدیده کردن، قلاویز کردن، ماتریس کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن