diet (1)
معنی کامل و مثالها
/dī´ǝt/n., vi., vt.
● خوراک روزانه، قوت، غذای روزمره، رزق، روزی، خوراک، روزینه، رژیم غذایی، دستورالعمل مصرف روزانه غذا
his diet consisted of fruits and simple country dishes
رژیم او از میوه و غذاهای سادهی روستایی تشکیل میشد.
a diet rich in oil and meat will make a person fat
رژیم غذایی پر از چربی و گوشت آدم را چاق میکند.
a horse's diet is different from a fish's
خوراک اسب با خوراک ماهی فرق دارد.
● (در اثر بیماری یا برای کم کردن وزن وغیره) رژیم خوراکی، پرورد، پرهیز، پرهیزانه، پرود
to be on a diet
رژیم داشتن، پرهیز داشتن
a salt-free diet
پرورد (رژیم غذایی) بینمک
you must stick to your diet
بایستی از رژیم غذایی خود پیروی کنی.
● (مجازی - کار یا سهم روزانه) امور روزمره، برنامهی روزانه
a steady diet of reading and writing
برنامهی مداوم خواندن و نوشتن
we had that summer an unforgettable diet of classical music
در آن تابستان هر روز برنامهی فراموش نشدنی موسیقی کلاسیک داشتیم.
● رژیم گرفتن، پروردگرفتن، پرهیز کردن (خوراکی)، پرهیز داشتن، پرود گرفتن
she dieted for a month and lost three kilograms
او یک ماه رژیم گرفت و سه کیلو لاغر شد.
the doctor asked him to diet seriously
دکتر از او خواست که جدا رژیم بگیرد.
* go (or be) on a diet
رژیم خوراکی گرفتن، پرورد گرفتن، پرهیز کردن
* put (someone) on a diet
(برای کسی) رژیم خوراکی تعیین کردن