دیکشنری فارسی

dietary

UKdaiətəriː US'daıə'terı

معنی فارسی

وابسته به (ايين) پرهيزياغذا ، غذايي

معنی کامل و مثال‌ها

/dī´ǝ ter´ē/n., pl.

● رزق، روزی، نظام خوراکی، میزان خوراک روزانه، سهم خوراک، خوراکی، غذایی

dietary changes according to age and need

تغییر در رژیم غذایی برحسب سن و نیاز

● وابسته به رژیم خوراکی، رژیمی، پروردین

dietary foods

غذاهای رژیمی

dietary diseases

بیماری‌های ناشی از رژیم غذایی

* dietary laws

(در برخی مذهب‌ها) قوانین مربوط به حلال و حرام بودن خوراک

تعریف انگلیسی

adjective
  1. a regulated daily food allowance
  2. of or relating to the diet “dietary restrictions” “Pertains to noun: diet (for: dietetical), diet (for: dietetic), diet”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن