دیکشنری فارسی

dilemma

UKdilemə USdı'lemə

معنی فارسی

حيص بيص برهان قاطع دوحدي

معنی کامل و مثال‌ها

/di lem´ǝ, dī-/n.

● (لزوم انتخاب یکی از دو چیز ناخوشایند) برهان ذوالحدین، احراج، قیاس دو حدی، گزین دژسویه

● تنگنا، مخمصه، معضل، وضع دشوار، دو راهی خطرناک، مخطور

our dilemma was whether to lower prices or to accept fewer sales

معضل ما این بود که اگر قیمت‌ها را کم نمی‌کردیم فروش ما کم می‌شد.

● معما

that subject gradually evolved into a dilemma

آن موضوع کم‌کم به صورت معمایی درآمد.

تعریف انگلیسی

noun
  1. state of uncertainty or perplexity especially as requiring a choice between equally unfavorable options

مترادف‌ها

noun
Quandary, strait, difficult choice, puzzling alternative, awkward or bad predicament.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن