disappoint
معنی فارسی
مايوس کردن محروم کردن نا اميدکردن برهم زدن
معنی کامل و مثالها
/dis´ǝ point´/vt.
● مایوس کردن، ناامید کردن، دلسرد کردن، تو ذوق کسی زدن، سرخورده کردن، خیط کردن، بور کردن، پکر کردن
Ali's failure at the college entrance examination disappointed him very much
شکست علی در آزمون ورودی دانشگاه او را بسیار سر خورده کرد.
what disappointing news!
چه خبر مایوس کنندهای!
I was disappointed in him
از او دلسرد شدم.
● (نقشه و قصد و غیره) ناکام کردن، برنیاوردن، برهم زدن، با شکست مواجه کردن
floods diappointed the farmer's best hopes
سیل بزرگترین آرزوی کشاورزان را با شکست مواجه کرد.
* disappointing, adj.
ناامید کننده، دلسرد کننده، پکر کننده، بور کننده
مترادفها
verb active
Balk, frustrate, foil, defeat, baffle, disconcert, bring to nought, foil of one's expectations.