discomfiture
UKdiskʌmfitʃər
معنی فارسی
باطل سازي برهم زني خنثي سازي
معنی کامل و مثالها
/-fi chǝr/n.
● نگرانی، خیطی، پکری، کنف شدگی، شرمندگی
● شکست، ناکامی
great hopes that ended in discomfiture
امیدهای بزرگی که به ناکامی انجامید
مترادفها
noun
Rout, defeat, overthrow, ruin.